اولین بار زمانی پایم به کلانتری باز شد که برای گرفتن مجوز یک فیلم مستند -که کاری به ادامه ی جریان فیلم نداریم-مجبور شدم با یکی از دوستان بروم آن جا و با یک مشت آدم جالب و وظیفه شناس اوقاتی -خوش- را سپری کنم و به تجربیات عدیده ام مواردی نادر و تکرار ناپذیر اضافه.در ابتدا با سربازی فدایی راه میهن روبه رو شدم که لازم بود گوشی ام - که سیم کارت هم نداشت-را به ایشان تحویل دهم و وی با کارتی که نشان می داد ما انسان هایی شناخته شده و بی خطر هستیم،من و دوستم را روانه ساختمانی چند طبقه کرد با اینکه چند ده پله را سپری کردیم باز هم آن طبقه را"همکف"می نامیدند!اینجانب تا کنون در چنین شرایطی "آمپاز خیز"قرار نگرفته بودم.ما همچون گربه هایی که در گیج بودن شهره ی عام اند به دنبال دفتر "نمی دانم چی یه اجتماعی" می گشتیم که مردی نیکو قامت و با محاسنی زیبا که البته تنها ته آن ها در صورت وی باقی مانده بود بدون فوت وقت و ارائه ی  پاسخی -حتا مختصر- به عرض سلام واحترام من و دوستم پرسید:"با کی کار دارین؟"و من که تا آن موقع فکر می کردم برادران سبز پوش نیروی محترم انتظامی در محیط کار با آن لباس هایی که چند "گردالو"بر شانه های محترمشان تعبیه شده است اوقات می گذرانند نه با لباس شخصی متعجبانه گفتم:"ما یه مجوز میخوایم برای فیلممون" فرمودند:"فیلمنامه هم دارین؟"در پاسخ عرض کردم:"بله همه چیز آمادس این فیلم نامه و این هم تاییدیه ی انجمن سینمای جوان خدمت شما."کاغذ را به دست گرفت و با تکانی حرفه ای که به زعم بنده تنها،کاریست که به پلیس ها آموخته می شود کاغذ را صاف در دست نگاه داشت و آن چنان متفکرانه آن را نگریست که من تمام دکوپاژ فیلم - که در آن کاغذ سراغی از آن نبود  -را در چشمان این مرد خواندم و تصمیم به تغییر چندی از آن را هم فی الفور گرفتم!ایشان پس از مطالعه ی دقیق و زمانی بسیار حدود 5 ثانیه ما را به صبری اندک امر کردند با تحسیب به پا داشتن صلاه حدود یک ساعت و بیست دقیقه- تا روال عادی پرونده طی شود.به کنار از سختی هایی که برای تحویل تلفن همراه داشتیم ذکر این نکته لازم است که با کلید خود تواستیم در دو صندوق دیگر را باز کنیم اما صندوقی که گوشی خودمان در آن قرار داشت را خیر،و مجبور شدیم از توانایی های سربازی که با به همراه داشتن گیره ی موی دوست دختر سابق خود که به گفته ی خود سرباز، ایشان دختری مهربان بوده و با ذکر- تنها -علت کات کردن رابطه ی عاشقانه این دو یاکریم عشق که چیزی نبوده جز خوش رکاب نبودن دختر مورد نظر .تواستیم از کلانتری خارج شویم.البته که این خروج خود آسان تر بود از ورودمان که به دلایل امنیتی از توصیف نامبرده معذورم.پس از تلاش های بسیار و با نام و یاد خدا و استعانت از درگاه الهی برای تحویل گرفتن مجوز به دفتر آن مرد پاک سیرت -و صورت-رفتیم.دختر "آقا پلیس" بر روی صندلی کار پدر نشسته بود و شیر به همراه کیک نوش جان می کرد با دیدن این صحنه دو مورد از تصورات پیشین من دچار اختلال شد!یک آن که من فکر می کردم دختران آقا پلیس ها تنها ساندیس می نوشند و مورد دیگر این که تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف!این این خود می تواند دو علت داشته باشد!یک آن که این دختر کوچک تکیه نکرده است و در اذیت است و دیگر « که جای بزرگان تعبیری است اشتباه برای این موقعیت که من با توجه به شکم آقا پلیس دست به استفاده از آن بردم .پس از امضای توافق نامه ای که در آن هرگونه ضبط دوربین ،برخورد ارگان های دولتی و غیره با ما بلامانع بود و کلانتری مسئولیتی در قبال آن نداشت.برای انتشار آن به کلانتری های محل به اتاق رو به رو یعنی پلیس پیشگیری رفتیم که این ورود خود ورودی بود پر از تجربه های بکر و دست نیافتنی و اطلاعاتی بسیار محرمانه و سری از جمله موارد زیر که من به علت اعتماد به شما و این جمله ی "بین خودمون بمونه هاااا"در اختیارتان قرار می دهم!آبگرمکن سرهنگ دچار مشکل شده است و ترجیح می دهد از آبگرمکن دیواری استفاده کند،موبایل بانک ستوان مختل شده و برای دستیابی به موجودی نمیتواند با یک "تق!" دکمه ی موبایل از آن مطلع شود،جوی های انتقال آب به زمین کشاورزی سروان خراب شده و ایشان امروز عصر برای ترمیم آن ها به روستا می رود.در میان تعریف کردن مشکلات،خاطرات،غیبت کردن و خاراندن انگشت شست پا کار ما را هم راه انداختند. و ما پس از سپاس گزاری از یکایک برادران غیور و جوانمرد نیروی انتظامی که به فکر ما جوانان هستند و میخواهند در لحظه لحظه ی عمرمان چیزی بیاموزیم و آن را از دست ندهیم و از هیچ تلاشی برای هل دادن ما به سمت پیشرفت مضایقه نمی کنند و مساعدت لازم را با ما دارند راه خروج را در پیش گرفتیم و در نهایت از آن مکان مقدس خارج شدیم و هنوز هم یکی از درخواست های قلبی این حقیر این است که دوباره پایم به کلانتری باز شود...

                           "صافحیان"