آدم چشم که باز می کند می بیند !
اتفاقا من همیشه از دیدن خوشحال نیستم ! با این که دیدن را دوست دارم اما همیشه ی خدا دیدن را دلم نمیخواسته
زین روی عینکی بودن را موهبتی می پندارم 
اولین بار دبیرستان بودم که خبری را شنیدم که هیچ گاه دلم شنیدنش را نمی خواست ...
رازی بود که درون سینه نفس هایم را تنگ تر می کرد ... امروز هم می کند ، اما دلیل برای تنگی نفس در تهرانِ لعنتی بیش از دیگر جاهاست ...
و این اتفاقِ وحشتناک  - شنیدن راز - را پایانی نبود ...

   اعتماد چیزی ست که هنوز شیوه ی درست مواجهه با آن را نیاموخته ام ،‌
اما این را می دانم که بدون آن نمی توان زندگی کرد و همینطور با آن .
باید آدم را ها دید و حس کرد ... و سنجید ! 
از این که بشونم " از اولم می دونستم نمیشه بهت اعتماد کرد ! "
تنفری دارم که هرگز پس از شنیدنش از زبان کسی ، منِ سابقم را نخواهد دید !
من در زندگی سعی کرده ام - آنقدری که می توانم - راز های دیگران را نگه دارم
و امید داشتم که دیگران نیز با من همانگونه رفتار کنند 

     نمیدانم چرا بر سر قبری گریه می کنیم که مرده ای در آن نیست ...
روزگار تیره را سپید نمیبینم 
ولی سیاهی چشم را می زند و پایانش سپیدی ست 
به امید سپیدی نشستن به معنی نادیدن سیاهی نیست
و من چقدر این گزاره ها را زندگی می کنم ...
هر روز که باید کارتن خواب های گوشه کنار تجریش را ببینم ،
و هر شب که باید سیگاری را تحمل کنم که بر لبان پیر تاکسی رانی می سوزد ...
و می سوزاند تمام افکاری را که از صبح به آن ها فکر می کند و فکر می کند و فکر می کند !
دلم پایانی بر این چرخه می خواهد ...
دلم باران می خواهد !
باران !

[ در این قسمت صحنه تاریک می شود و موسیقی پخش می شود ... ]