اینترنت که قطع شد و من از کار و زندگی افتادم
دنبال این بودم که با چه اینترنتی کار کنم و در نهایت به این رسیدم که برم سراغ گوشی قدیمیم
یعنی Galaxy Ace سفیدم که اول دبیرستان خریدمش واون مودم کنم و اینا داستانا ....
یه روز برفی بود و من فرداش امتحان دین و زندگی داشتم
درسی که اون سال  ازش متنفرم بودم اما سال های بعدی عاشقش شدم
و خب قضیه از این قراره که درس تغییری نکرد ! دیدگاه استاد به اون درس - که تو سال های بعدی پیش اومد - برام زیبا بود!
الان نمیخوام در مورد این درس بگم
 اما اون روز برفی ... مامانم که تهران داشت درس میخوند
گفت دیر تر می رسه خونه و من نمیتونستم اون روز گوشیم بخرم!
خیلی خیلی خیلی منتظر بودم که شب بشه و برم بخرمش،  که با این اتفاق رو به رو شدم!
ذات انتظار چیز بدی نیست اما اگه با این اتفاقات غیر منتظره رو به روت کنه خیلی میتونه سخت باشه.
اون روز با تمام سختیاش گذروندم و فردا که میخواستم برم گوشیم بخرم بازم برف اومد ... برف اومد ...
اونقدری که زمینا سفید شد و خب من روم نمیشد به مامانم که تازه رسیده بگم بریم گوشی بخریم
اما پر رو تر ازین حرفا شدم ... گفتم و تو هوای سرد رفتیم که گوشی بخرم
هوا طوری برفی بود که نمی تونستیم ماشینمون دربیاریم و با اتوبوس مسیر رو رفتیم!
وقتی رسیدیم و من موبایل خریدم خیلی ذوق داشتم و این احساس در من بود که چه تکنولوژی عجیب غریبی به زندگی من وارد شده!
گوشی اندرویدی !!
و خب هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی کارم با تکنولوژی ها باشه ...
من اون زمان عاشق مکانیک بودم اما عشقی کور شاید ... شاید مث تمام عشق و عاشقی های دبیرستان 
به هر حال الان این امیررضا دیگه از اون امیررضا بزرگ تره و خب حق داره که اینطوری نقدش کنه!
اما اون گوشی سفید رنگ امروز برام یه خاطره س ... از یه دوران توی زندگیم !
شاید بتونم اون دوران با همین گوشیم اسم بذارم ... دوران " کهکشان  یخ "  ! 


  و اخوان را می شنویم که برایمان زمستان می خواند ... فصلی که دربهار و پاییز و تابستانمان نیز ریشه
 دوانیده ...