نمی دانم دل تنگی همانی ست که همیشه دارمش ؟ یا دیگر چیزی ست که در من مرده و یا مردانده شده ...
کمتر روزی ست که دلم برای چیزی تنگ نشود ! مثلا وطنم نیشابور ، و یا یکی از دوستانم و یا پدر و مادر و دوست دختر و و و ...
به هر حال بهانه برای دل تنگی زیاد است 
   اما چیزی که هست آن است که من آن را دل تنگی نمی نامم!
اگر شما به "آب" بگویید " لتاظهت" نام آن تغییر نمی کند و مفهومش برای شما نیز تغییر نمی کند.
پس فکر میکنم که من تنها از اسم دل تنگی می گریزم ...
اما چرا ؟
بابت هر واقعه دلیلی هست ! همان رابطه و بحث علت و معلولی که تماممان در دوران تحصیل حتا مجبور به آموختن آن بودیم.
چرا باید از این که از چیزی می گریزیم گریزان باشیم ؟
   هر انسانی در طول زندگیش از مواردی گریزان بوده ، حال یا آن را رها کرده و دیگر برایش اهمیتی ندارد و یا همچنان می گریزد
امان از این انسان که هر لحظه اش را به گونه ای زندگی می کند ... 



   بشنوید می گریزم را از مرضیه ...