چشم های را باز کرده بود و میزی که چند قرص قرمز و سفید روی آن پخش شده بود را نگاه می کرد و مکرر با چشمانش آن ها را تار می کرد و دیواری را که روی آن کوبلن دوزی چشمه ای در میان دشتی سبز بود را واضح، آنقدر این کار را تکرار می کرد تا قرص ها تمام شوند وهمه را با آب چشمه بخورد !
سپس بلند شد و در اتاق پرواز کرد ... بال هایش که خسته شد، روی تخت خواب دوباره دراز کشید و با صداق قرچ و قورچ تخت موقع غلت زدن سعی می کرد به آهنگی که دیشب ماشین آشغالی موقع بردن زباله ها پخش می کرد فکر کند ...
دوباره چشم هایش را باز کرد ! انگار صد ها خواب درتن دارد که باید یکی یکی بیدارشان شود.

- بیا اینا رو بگیر، محمد جواد نفهمه فقط ! بگو بده به مدیرشون تا من بقیه شو جور کنم .

   محمد جواد نمی فهمید که می فهمد ! همانطور که هیچ کس این موضوع را .
میان خواب و بیداری بود که یادش آمد امروز را می تواند کمی بیشتر بخوابد ! به هر حال ساعت هفت صبح روز تعطیل برای هر کودک کلاس دومی فرصتی ست بسیار مناسب که بخوابد و از زمان زندگیش بدزد! البته که شاید خودش آن را به عنوان لذت خواب تلقی کند ! اما چه فرقی ست میان لذت خواب و لذت کم شدن بیداری ؟

- محمد جواااااد 
- محمد جواااااااااد، بیا دوستات اومدن دنبالت 
+ بهشون بگو امروز حال ندارم بیام  
- باشه 

   یک جمله برای قانع کردن مادر همیشه کافی نبود، اما خب مادر است و می داند فرزندش را ... شاید اگر ده ها سال بعد محمدجواد به نمره یازده ریاضی خود فکر کند ! چیزی جز یک خاطره خیلی خوب برای تعریف کردن در جمع نبیند، چون به هر حال احتمالا همه افراد حاضر در جمع کلاس دوم ابتدایی ریاضی خود را بیست می گیرند ! اما برای خانه نشین کردنش آن روز همان نمره کافی بود .
   بالاخره از جایش بلند شد و به سراغ یخچال رفت و کمی آب خورد ، آب سرد که از گلویش پایین می رفت تمام بدنش را خنک می کرد  و در نهایت سرما را با خود به معده اش برد. سرد بود ! درست مثل خانه شان وقتی از زیر پتو در می آمد.
شاید یکی دیگر از دلیل هایی که بیداری را برایش سخت کرده بود همین ماجرای گرمای پتو و سرمای بیرون بود .
تنها با سلام کردن و شنیدن جوابش از مادر به روی تخت برگشت و پتو را به گوشه ای پرت کرد ، کتاب ها را از کیفش در آورد و شروع کرد به حل کردن سخت ترین مسئله های زندگی ! کم کم داشت یاد می گرفت اعداد دو رقمی را با هم جمع کند . از پسر خاله هایش شنیده بود ریاضی در دبیرستان خیلی خیلی سخت تر می شود و همیشه با خود فکر می کرد  " سخت تر از این ؟؟؟" 
مادر داشت سبزی پاک می کرد که شام برایشان کوکو سبزی درست کند. قرار داشتند هفته ای یک بار شام بخورند، البته این که باقی شب ها را بی شام سپری می کردند ارتباطی به رژیم و لاغری نداشت . البته که مقداری به رژیم مرتبط بود.
   مادر سبزی خورد می کرد و به این می اندیشید که چگونه از صاحب خانه برای تاخیر هفته دوم اجاره مهلت بگیرد ! خب طبیعتا آن روز راه حل زنگ زدن به زن صاحب خانه بود ! اما او نیز نمی تونست شوهرش را برای این مدت راضی کند ، چون شوهرش نمی توانست چک صاحب کارش را دیر تر بدهد ! چون صاحب کارش باید اجاره خانه اش را می داد ... و این زنجیر را دنبال کردن نیز کار ساده و ممکنی نیست .
   در میان سبزی های زرد و سبز که کم کم داشتند مشخص می شدند و زرد ها به جرم خرابی به گوشه ای تبعید، کفش دوزک قرمزی پیدا شد و مادر، محمدجواد را صدا زد.
محمد جواد زودی آمد  و کفش دوزک را به روی انگشتش گرفت ! و با انگشت دیگرش آن را له کرد !

- عههه !! چیکار میکنیییش ؟ گناه داره !!! وحشی !
+ آخه رو دستم جیش کرد.
- خب تو باید بکشیش ؟
+ چیکارش میکردم که یاد بگیره ؟
- اون حشرس ! یاد نمیگیره که ! باهاش بازی می کردی بعدم ولش میکردی بره
+ پس چطور دفعه قبلی اون مورچه کوچولو یادگرفت تو خونه ش جیش نکنه
- اونم جیش میکرد اما دیده نمی شد، حالا بر و دستات بشور ! بدو !!

  محمدجواد فکرش مشغول به این صحبت ها شد و رفت که دست هایش را بشوید
در راه قوطی کبریتش را برداشت و مورچه را به انگشت گرفت و به دقت داشت داخل قوطی کبریت را نگاه می کرد که بتواند چیزی پیدا کند که بتواند آن مچ مورچه را بگیرد .

- سلام
+ سلام چرا انقد زود اومدی خونه ؟
- کار نبود ! ده نفر دیگم مث من برگشتن خونه و هیچ کس خونه ش دیگه گچ کاری لازم نداره!
+ درست میشه ... توکلت به خدا باشه
- آره !‌به خدا باشه !! ( سیگار بهمنش را روشن می کند ) این بدکردارم گرون شده ...

   محمدجواد تنها چوب کبریتی که توی جعبه داشت را بر می دارد  و روشنش می کند. مورچه روی انگشتش راه می رود. چوب کبریت را روی مورچه می گیرد که بسوزاندش !

- اااااااخ ، میسوزهههههه ، میسوزه،‌میسوزه، میسوزه،میسووووزهههه
+ یا فاطمه! چیکار کردی تو توله سگ آخههههه ؟

سیگار از دست مرد روی سبزی ها می افتد و خودش می دود پیش محمدجواد
سیگار روی سبزی ها قرمز می سوزد ... فارغ از این که زرد هایشان را بسوزاند یا سبز ها را ! 

 
                                                  صافحیان