من هیچ گاه دلم نمیخواست بزرگ شوم !
 - این جمله را بار ها و بار ها در بحث های مختلف ممکن است از من شنیده باشید -
ولی من واقعا دلم نمی خواهد بزرگ شوم !!
مگر تمامی دوستانم بزرگ شدن را طلب نکردند ؟؟
خب مگر بزرگ نشدند ؟! چرا مطالبه من را نمی دهید آقا ؟
چرا من را روز به روز بزرگ تر می کنید ... 
عدد ها خیلی درشت شده اند : ۱۹ , ۲۰ , ۲۱ ؟  آقا تمامش کنید آقا ...
روز هایی که کودک بودم همیشه از بزرگ شدنی ترس داشتم که در آن پول مهم باشد و مردم برای آن هر کاری بکنند
روز هایی که تو مسئول حل کردن خیلی چیز هایی و کنترلی بر آن ها نداری و در نهایت باید پاسخ گو باشی !
می دانی تقصیر تو نیست ولی مجازات شوی ... 
روز هایی مملو از آدم بزرگ ها و بزرگ ها و ... لعنت به هرچیزی که بزرگ می شود آقا !
مگر وقتی کوچک بودید چه بر سرتان آمد که در بزرگی اینگونه بزرگی می کنید ؟
زیبایی و انسانیت را به گوشه ای رها می کنیم و تنها بزرگ می شویم ...
"بزرگ می شی یادت میره " و من بزرگ شدم و یادم نرفت ! اما چه می شد کرد ؟ 
آنقدر سختی های بیشتر بود که دعوای مامان برای با شیشه آب خوردن از یخچال بی اهمیت جلوه کند ... - که نبود ! -
بسیاری از سختی هایمان را با گذر زمان پاک میکنیم !
روز ها می گذرد و هر روز زمان به جلو می کشاندمان ...
و آه که تنها کودکی ام را می ستایم با تمام سختی هاش 
ما مردمانی بودیم که در کودکی بزرگ شدیم و میلی به بزرگ شدن نداشتیم 
ما را بگذارید در کودکی بمانیم آقا ... ما جنسمان این نیست ... می شکنیم! 
[ گونی سیمان را به دوش می کشد و باید ده طبقه بالا تر به اوستا تحویل دهد ... و همچنان کودکیش را می طلبد ... ]