کم کم دارم برمیگردم تهران و از الآن دلم برای آسمون نیشابور تنگ میشه !
هوا همه جا گرمه اما وقتی اینجایی گرمای هوا اذیتت نمیکنه ...
نمی دونم چرا توی تهران همه چیز آدم رو اذیت میکنه ! 
و با این حال ما تبعیدیم به زندگی در تهران برای زنده موندن و بقا
ولی شاید یک روز دست دلبرو بگیرم بریم ی روستا روزگار بگذرونیم
اون صبحا پاشه تخم مرغا رو از زیر مرغا برداره  و منم برم سر زمین و به کارام برسم
شبم ساعت نه بخوابیم و تا صبح برای هم از ستاره ها بگیم کنار سر و صدای آتیش 
هیزما که یکی یکی میسوزه و نور میده تا بتونیم صورت هم ببینیم
نه اونقد نور که ستاره ها رو گم و گور کنه ...
 خودم می دونم روز دوم از این زندگی خسته میشم و باز دنبال هیجانم و برمیگردم تهران
ولی برا یه مدت کوتاهم شیرینه نه ؟
یعنی مثلا شما وقتی از خوردن یه شکلات کوچیک خوشحال میشین چون کوچیکه نمیخورینش ؟
من خودم اگه خیلی کوچیک باشه منصرف میشم ! آخه باید به دل آدم بشینه ....
من دلم برای سادگی تنگ میشه
برای خیابونای نزدیک و خلوت ! 
من دلم برای همه ستاره ها تنگ میشه ...