ما که وقتی قرار بود یکی برای کمک برود همه بسیج می شدیم برای کمک !
ما که بغض هایمان را در گروه ها حل می کردیم و در دور هم بودن و با هم حرف زدن ...
ما که سیگار را بد می دانستیم و خوب بودن خوب بود ! 
به هم کمک می کردیم و وقتی یکی سختی می کشید همه سختشان بود !
ما که این بودیم ؟
ما را چه شده این روز ها ؟ 
این روز ها که از هر طرفی بادی می وزد... آن هم پاییزی ...
من که سبزم ! من که به زور سبز مانده ام ! 
پاییز آمده و من ایستاده ام در برابرش !
تنها و بی پناه ایستاده ام و نگاهش می کنم 
او هم مرا نگاه می کند و من بغضم می شکند ...
پاییز را درآغوش می کشم و می بوسمش 
می گویم که سال هاست دلم برایش تنگ شده
می گویم که این دعوای قدیمی مان را باید تمامش کنیم !
اما هر کار می کنم باز هم پاییز است ... 
من دلم بهار می خواهد ! من دلم سبز و آبی بودن را می خواهد 
ولی پاییز آمده که مرا مبتلا کند  و راه گریزم چیست ...
این روز ها که من با پاییز به گریه می نشینم مردمان هم گریه می کنند ...
درد را در این روز های پایانی نیست و هر چه می گذرد تشدید و تشدید و تشدید !
و من به اندازه تمام روز های زندگی ام گریه دارم ! گریه های ناتمامی که مرا ساخته و در خود حلانده ...