واقعا مهم نیس که چقدر زمان لازم باشه و چقدر طول بکشه تا بیام و دست و دلم به نوشتن بره،ولی باید این زمان بگذره حتی اگر لازم باشه تا صبر کنم و ستایشنامه ی پاییز 98 رو تو پاییز 99 بذارم :))
وقتی که وقتش نباشه و ارامشی برای نوشتن نباشه نمینویسم،حتی اگر ازم دلخور بشن،حتی شما دوست عزیز :))

امروز اما بعد از سپری کردن یک روز در اتاق تحریرم و برگشتن به استیت روانی لازم میتوم بنویسم
میتونم تمام حس های بی نظیری که در کنار کتاب خونه م داشتم به یاد بیارم و کتابامو ورق بزنم و ببینم چقدر خوشبخت بودم که چنین کتابایی خوندم و با چنین ادمایی اشنا شدم که بهم این کتاب هارو هدیه دادن...
اینکه امروز بالاخره  بعد از مدت ها با خیال راحت گوشیم رو برای چن ساعت خاموش کردم و "me time " داشتم 
به همه پیشنهاد میدم تو دو تا سایت عضو شید: www.goodreads.com  و www.imdb.com

همیشه از لذت های زندگیم ،داشتن لیست از کتاب هایی که میخونم و فیلمایی که میبینم و کارایی که میکنم بوده و هست.
شاید هدف های بزرگترم یه زندگی شبیه زندگی مسوود باشه ،همه چی روی نظم و برنامه ،اونوقته که میتونم مطمئن باشم دارم مفید زندگی میکنم. :))


بالاخره بهار دلکش سخت هم داره میرسه به تابستون دلبر!
برای من این وقت سال و این حسِ هوایِ تابستونیِ پرستاره ی ِ تمیز که هر چندوقت یه بار صدای یه ماشین سکوت شب رو میشکنه و میشه با کتابی که تو دستته به هزار و یک قصه ای که ماشینی که رد شد ممکنه داشتخ باشه فک کنی و بعد هندزفری بذاری تو گوشت و چشاتو بدوزی به اون دوووووووردستا...
و فک کنی که شاید یه نیمه شبی مثل این جمشید بیاد بگه:" بریم شمال رو شیشه بارون بزنه؟" 
بی معطلی بار بندیل برداریم و تو دل شب نا پدید بشیم...
یا شاید اون تهِ تهِ تهِ راه که جاده پیچید تصمیم بگیریم نپیچیم...
بیا یه بار با دره هم مسیر بشیم 
شاید این بار بهتر بود کسی چه میدونه ... 

" cigarettes after sex:K  playing in the background"