حالم اصلن اصلن خوب نیست....دلم نیم ساعت مردن میخواهد!و شاید یک ساعت گریه....!و مدام جمله ی حال همه ی ما خوب است!اما تو باور نکن...در ذهنم قدم میزند....

***

اینبار یک شعر از مهدی موسوی:

سرگیجه دارم دُور میدان هایی از میدان

سرگیجه دارم... یک قدم مانده ست تا پایان!

سرگیجه دارم مثل یک کابوس در زندان

«ستارخان» نام خیابانی ست در تهران

که چند سالی می شود دائم ترافیک است!

 

بودم کسی که اوّل ِ این قصّه باشیده!

جنّی که روزی آدمی از خود تراشیده

آن نصفه شب که بچّه ام در تخت شاشیده

خونی که روی دست های شهر پاشیده

و اسلحه که واقعاً در حال ِ شلیک است

 

یک عدّه غرق ِ رؤیتِ تصویر ِ ماهی که...

یک عدّه گم کردند ما را در سیاهی که...

یک عدّه برگشتند از ترس سپاهی که...

یک عدّه افتادیم توی پرتگاهی که...

این جاده هر جا می رود بدجور باریک است

 

مجرم زنی در حال گردش در خیابان است

مجرم خیابانگرد پیری در پی ِ نان است

مجرم خس و خاشاک ِ در جریان ِ طوفان است

و آن که می بیند... که می بیند... که انسان است

با دیدن اینها فقط در حال تحریک است!

 

یک مشت آدم در میان وحشت شب با...

یک مشت آدم، سوزن و نخ داخل لب با...

یک مشت آدم توی تعدادی مکعّب با...

آغاز این بوده ست تا پایان مطلب با...

چیزی نمی بینم که این تصویر تاریک است

 

از مستی «مهناز» و من تا هق هق «فاطی»

شب های برمی گردم از روز ملاقاتی

وصله شدن به زندگی با چرخ خیّاطی

سرگیجه دارم خون و قرص و گریه را قاطی

و رادیو در حال ِ پخش چند تبریک است!

 

گرچه سر ِ سیمرغ آویزان شده با میخ

گرچه سر ِ گنجشک ها را کنده اند از بیخ

گرچه تمام بال ها بر آتش است و سیخ

«ستارخان» هر مرد آزاده ست در تاریخ

که مطمئن هستیم: روز خوب نزدیک است