کجا اما من را می‌پذیرد؟

نوشته شده در توسط امیررضا صافحیان.

این روز‌ها دوباره بیشتر به این فکر می‌کنم، که من را کجا می‌پذیرد؟ مسئله از من کجا را خانهٔ خود می‌دانم آنجا متفاوت می‌شود که تو شاید خانه‌ات را خانه بدانی، اما صاحبخانه تو را بیرون کند. در این حالت باز هم تو آواره‌ای. جهان مدام در حال تغییر است. در این روزگاران بیشتر از هر وقت دیگری -در طول عمر من- این که من کجا به دنیا آمده‌ام یا مردمان آن سرزمین به چه دینی شناخته می‌شوند مهم به نظر می‌رسد. برای من این دو هیچ وقت اهمیتی در برابر این مهم نداشته که ایشان رویکردشان به زندگی چیست؟ قطعاً ملیت و دین در رویکرد انسان به زندگی تأثیر‌گذارند! ولی کم انسان‌هایی با نگاه‌های مشترک ولی با دین و ملیت‌های کاملاً متفاوت و گاهی آموزه‌های متضاد در زندگی ندیده‌ام. البته باید اعتراف کنم به اقلیت بودنشان.

من از زندگی دست نمی‌شویم. عمیقاً دیگر فکر نمی‌کنم که در خودکشی فضیلتی نهفته است. همچنان اما به این باور دارم که خودکشی انتخابی‌ست که، غالباً، برای آدم وجود دارد. امروز اما فکر می‌کنم همانقدر مهم است بدانم من کجا را خانهٔ خود می‌دانم؟ که آنجا نیز مرا پذیرا باشد. وقتی صحبت از خانه می‌شود بعید است در ابتدا به چیزی جز کشور‌ و شهر و بعد کوچه و خیابان فکر کنیم؛ ولی من هرباری که خانه‌ام را در این حدود برگزیدم یا خودم از آن کوچ کردم یا از آن کوچانیده شدم. «عالمی دیگر بباید ساخت! و از نو آدمی!»

«عالمی دیگر بباید ساخت! و از نو آدمی!» این چیزی بود که Alex در گروه شرکت به زبان انگلیسی نوشت. وقتی که پرینتر‌های طبقهٔ بالای ما به درستی کار نمی‌کرد و راه‌حل خاموش و روشن‌ کردن سیستم بود که باعث میشود خطاهایی که نمی‌دانیم ،یا ارزش بررسی کردن و فهمیدن ندارند، تنها با از نو خاموش و روشن کردن دستگاه از بین بروند. اینجا بود که الکس گفت: «if only we could turn the world off and on again».

من همچنان فکر می‌کنم جهان را نمی‌توان روشن و خاموش کرد. شاید روزگاری شد؛ اما آن‌ وقت من دیگر خاطره‌ای ندارم از جهان پیشینی که سابقاً در آن روشن بود. این که بخواهم جهان روشن و خاموش شود؛ ولی من روشن بمانم همانقدر مضحک است که شنیدن جملهٔ «آره یه سری آدم احمق دور منو گرفتن» البته شاید واقعاً هم این جملهٔ پیشین ادعایی درست باشد! اما نمی‌توان آن را صحت‌سنجی کرد. می‌توان؟

امروز به این فکر می‌کردم که چقدر در تمام جهانی که برای خودمان می‌سازیم، اهدافی که می‌سازیم:‌ از «تیزهوشان قبول شدن» تا «کنکور رتبهٔ زیر هزار شدن و دانشگاه‌های تهران درس خوندن» شروع می‌شوند و به «اقامت دائم و پاسپورتم رو بگیرم» کش می‌آید و تا «وام خونه‌م رو پرداخت کنم» و «همهٔ دنیا رو بگردم» حدوداً پایان می‌یابد. مسیری که من و خیلی‌های دیگر داریم طی می‌کنیم که در نهایت برگردیم به خانهٔ قدیمی‌مان در شهرستان، البته برای ما شهرستانی‌ها که این امکان را داریم و به تمام آن‌ سال‌هایی که از «ولی زندگی همین بود!» فراموش کرده بودیم فکر کنیم. من اما فکر می‌کنم می‌دانم زندگی همین است. مسئله در آزادی‌ست.

آزادی! من می‌دانم که بعد از طی کردن تمام آنچه در پاراگراف قبلی نوشته‌ام چیزی‌ست که هرگز تکرار نمی‌شود و آن «لحظه‌»‌‌هایی‌ست که گذشته‌اند. اما من چقدر آزاد بوده‌ام به انتخاب؟ من اگر در آزمون ورودی تیزهوشان قبول نشده بوده باشم می‌توانستم بگویم برایم رفتن و نرفتنش مهم نیست؟ من در تمام ۲۷ سال زندگی به دنبال این امکان نه گفتن بود‌ه‌ام. نمی‌دانم اما تا کجا؟ نمی‌دانم تا کجا این آزادی را می‌خواهم داشته باشم که به چیز‌ها -وقتی به من پیشنهاد می‌شوند- بتوانم نه بگویم! واقعیت البته این است که من تقریباً به همه‌ٔشان بله گفته‌ام. اما شاید مسئله همینجاست! شاید تمام این تلاش‌ها در پوششی از تلاش برای آزادی رقم خورده بوده‌اند ولی در واقعیت همان اولویت‌هایی که من برایشان تلاش می‌کردم‌ باشند؟ نه این که اولویت بودن این‌ها مزموم باشد نه. ولی این جوابی‌ست صادقانه‌تر به خودم وقتی برای چیز‌ها تلاش می‌کنم.

نمی‌دانم خانه‌ام کجاست. نمی‌دانم کجا من را می‌پذیرد. نمی‌دانم چه در اهدافی -به امید آزادی بیشتر در پیش‌رو برای خودم ترسیم کنم؛ اما می‌دانم همین است زندگی! مدام در تلاش فهمیدن آنچه که کرده‌ام و آنچه که خواهم کرد. چه به اشتباه! چه تا آن روزی که مشخص شود این نیز اشتباه بوده، یا به قولی: درست.